به يادت هست روزی را که در رودخانه اي در قطب شمال روی يخ کنار هم نشسته بوديم و با تکه های برف خاج و دل ميساختيم؟ هوا رو به گرمی ميرفت و از تو پرسيدم اگر يخ زير پايمان دو تکه شود و من در يک تکه بيفتم و تو در تکه ديگر چه خواهيم کرد. يادت می آيد؟

تو گفتی دست هم را محکم ميگيريم و نميگذاريم دو تکه از هم دور شوند. داشتم به افق نگاه ميکردم که سرخ شده بود که ناگهان ديدم روی دو تکه يخ شناوريم با فاصله يک دست. گفتم دستم را بگير، تو خم شدی در آب ماهيها را نگاه کنی.يادت هست؟ گفتم دستم را بگير، تو شروع کردی فکر کردن لابد به بازی آخر من. فاصلمان زيادتر شد.صدايت زدم. سکوت.

من و تو روی دو تکه يخ هستيم. بين ما آبها گذشته.بدون تو ماهيها و تکه های يخ از کنارم گذشته اند. صدايت را ميشنوم که نامم را صدا ميزنی از دور. نميفهمم چرا.