اداهای عاقل مابانه من را باور نکن. ایميل های بيتفاوت و کوتاهم را هم. ديوانه دارم ميشوم از فکر ديدنت. خنده ام را نميتوانم قورت بدهم. و دلم هر ده ثانيه يک بار ميريزد. ياد اولين خاطره نوروز مياندازدم  نشسته روی سفره هفت سين خيره به خواهر کوچولويی که دو پای صورتيش را بيرون زده از زير دامن نوی عيد گذاشته بود دو طرف تنگ ماهی و دستش را ميکرد توی آب تا ماهی سرخ و طلايی را بگيرد. همان هيجان و اضطراب و همان رنگ را دارد فردا. اضطراب مرگ ماهی و ذوق رنگ به رنگ شدن اسرار آميزش در هر چرخ و فرار از انگشتان کوچولوی خواهرم.

 ماهی قرمز ماهی قرمز بود. حتی اگر مرگش هر لحظه دور بدن ليزش ميپيچيد و ول ميکرد. و ديدن تو ديدن تو است. آفتاب کوير وسط تورونتو در ميانه ماه دسامبر! حتی اگر بی آينده و بی قول و قرار باشد. حتی اگر "چيزی" را عوض نکند. زندگی من مگر برای عوض کردن است اصلا؟ زندگی من همين امروز است. حماقت محض است که به لحظه گرمت بگويی نه از ترس اینکه بقيه زمستان يخ و برف است. عجب آفتابی است امروز. برف چه برقی دارد. لبخند زدن به ناشناسها چه دلی از من ميلرزاند در این صبح -12 درجه! عجله ام را برای رفتن هيچ باور نکن. خيلی کار دارم ولی همه اش را يادم رفته است. زير کت ضخيم و نگاه يخی من همان زنی نشسته که تو ميشناسی. فقط کافی است رمزت را وارد کنی. کافی است "تو" باشی.