بالش خيس زير کمر زن قجری داغ شده بود. زنهای مسنتر دربار با پاهای کلفت و ناچابک به سرعت دور و برش ميگشتند: "مبارک است!!". ميلرزيد. درد زق زق ميکرد و صدای ناله های چند لحظه پيش خودش هنوز توی گوشش ميپيچيد. مامای دربار توده گوشت صورتی گريان را از آب گرم بيرون آورد و توی ترمه پيچيد و روی سينه اش گذاشت. "شاهزاده پسر است! هزار ماشا الله به خود اعلیحضرت برده!!". دنيای دورش خيس و خونين بود. و نفرت آتشی نگاههای منيژه و نزهت السلطنه و ستّاره خانم رختخواب خيس و خون آلود را داغتر ميکرد. آتش کرسی انگار زير شکم او روشن بود. توي صدای پزشک فرانسوی که آن سوی پرده چند لای حرير با مترجم خوش و بش ميکرد آسودگی بود. حتی خنده بود در ميان کلماتی که او نميفهميد. همان صدای مردانه ای که دقيقه ای پيش با اضطراب دستوراتش را بر سر مترجم و مامای نگران فرياد ميزد و نا امنی اش دل دخترک را ميلرزاند. بيرون از پنجره برف بهمن ماه تهران چرخ ميخورد و روی هم تلمبار ميشد. "خبر را برای اعليحضرت  ناصرالدين شاه ببريد!!".  قدمهای دوان خواجه هايی که برای مژدگانی از هم سبقت ميگرفتند بالش زير سرش را لرزاند. همه به دو. نيمی به خوشی و نيمی به نفرت. زندگی همه از این لحظه عوض شده بود. زندگی همه این زندانی های سيمين تن و سيه چشم که برای آوردن پسر برای شاه گلوی هم را ميجويدند. و زندگی ماما که فکر  مژدگانی چرب و چيلی چشمهايش را به برق انداخته بود. دستی با ضرب دکمه يقه دخترک را باز کرد و او از خلسه درد بيرون آمد. سينه اش را گذاشتند در دهان توده گوشت گريان. در ميان تير کشيدن سينه دستی به موهای به هم چسبيده نوزاد کشيد. زندگی پزشک فرانسوی از امروز عوض شده بود. پاداش حسابی و لابد اعليحضرت لقبی هم به او ميداد. زندگی نزهت السلطنه و منيژه از امروز عوض شده بود. اگر این توده گوشت را يک جوری  سر به نيست نميکردند بايد فکر آوردن وليعهد برای شاه را از سرهای آراسته شان بيرون ميکردند.

و زندگی دخترک هم از امروز عوض شده بود. شده بود ملکه مادر. لقبی ميگرفت و اتاق بزرگتری مشرف به حياط اندرونی. اتاق پر از گهواره و  لَله و سر و صدای نوزاد.

دخترک امّا در ميان مک زدنهای نوزاد و تکانهای بی اختيار و دردناک بدنش جای ديگری سير ميکرد. هنوز نگاه به ديوار حياط داشت به دنبال يک سوراخ که از آن بيرون بخزد. مادر شاهزاده ای شده بود و فکر شاهزاده ادويه فروش را از سر به در نکرده بود. مگر ميتوانست؟ سرگيجه نگاه آن چشمهای سياه مگر کم از سرگيجه کم خونی زاييدن شاهزاده بود؟ بالش خيس و داغی که کمرش را ميسوزاند را يکی از مسنترهای دربار از زيرش برداشت و بالش خشکی آورد. فکر دکان ادويه فروش امّا هنوز جايی توی سينه اش را ميسوزاند و نفسش را تند ميکرد. دانه های برف توی حيات انگار ترقوه آفتابسوخته پسرک ادويه فروش را طرح ميزدند. و بوی زعفران. بوی سمج زعفران که حتی از خون و کافور و عرق ماما هم بلند ميشد. لَله آمد. با سر و صدا شروع کرد به قربان صدقه رفتن. شاهزاده را کسی برداشت از روی سينه اش و به  لَله داد تا برای اعليحضرت ببرد که صد البته دو خواجه بلند قد همراهش کردند. "کور شود چشم حسود".

ساعتی بعد در اتاق جديد دراز کشيده بود و با نگاه روی ديوارهای بلند اندرونی طرح فرار خودش و بچه ای را که حال به او بند شده بود ميزد. نق نق بچه برايش در همين يک ساعت عادت شده بود. بايد جوری عذر  لَله را ميخواست و دم خواجه ای را ميديد. شايد هم حالا که ملکه مادر شده بود حرفش بيشتر برو داشت و به جای التماس دستور ميداد. بايد يکی دو روزی صبر ميکرد ببيند این ملکه مادر شدن به کجا ميرساندش. بيرون بردن وليعهد از دربار آن هم تنها محال بود. شايد در هر کله ديگری این طور ميبود. هر کله ای که فکر صبح و شبش ظهر تابستان بازار و چشمهای سياه پسرک ادويه فروشی نباشد. امّا محال در زير موهای انبوه سياه او نميگنجيد. ميديد که معجزه لازم دارد. مجزه دلش ميخواست. همانطور که هوس ترقوه آفتابسوخته داشت.

 فرياد خواجه ای که "ناصرالدين شاه تشريف آوردند به ديدن شاهزاده کوچک" و صدای دوان دوان قدمهای لوندکهای دربار نگاهش را از دانه های برف گرفت. در رختخواب نيمخيز شد. لحظه ای سرگيجه. يک دست به ديوار و با دست ديگر يکی از دکمه های يقه را باز کرد. و بعد با نيمچه چابکی مانده خودش را به جعبه آرايش رساند تا سرمه و سرخاب بمالد. اگر کسی ميتوانست اجازه بيرون بردن وليعهد را بدهد همين اعليحضرت بود.

-----------------------------------

زندگی من عوض شده است . بند زده ام خودم را به اینجا. به این کشور. به چند سال آينده. و خيلی هم محکم. و تو نيستی. بند خورده ای به قاره ديگری و آينده ديگری. ميدانم "azizam" از اول هم بند خورده بودی. کسی که تکه گوشت جديدی زاييده است من هستم نه تو. من ميدانم و لابد تو هم ميدانی که ديگر محال است. ولی نميفهمم. و نميفهمی. ميدانيمش و نميفهميمش. نفهميدن من از منظره خنده خواب آلوده تو آب ميخورد. و از "eshgham" گفتنت با غريبترين لهجه دنيا. از بلند بالاييت و از بازوها و گردن آفتابسوخته ات. و از نگاهت که آتش آتش آتش است و از توی ایميل هايت و عکسهايت و خوابهايم ميگذرد و پوستم را به گر گرفتن مياندازد. از آن لحظه نشستنمان روی صندلی راحتی مادرت رو به درياچه آب ميخورد که به نظر من چند روز طول کشيد و به نظر ساعت مچی گنده روی دست تو نيم ساعت. از خيالبافيمان آب ميخورد و نگاه خيره مان به موجهای آب درياچه و آفتاب ظهر تابستان. نفهميدن تو از چه آب ميخورد "aziztarinam"؟

 نپرس از من که چرا. نپرس که چه کرده ام بی تو. با پيراهن تو.  با بوی تو و با گردنبند تو. نپرس که چرا شاهزاده صورتی رنگی زاييده ام برای چندين سال آينده ام. بگذار برنامه بچينيم برای همان چند روز تابستان. شايد زير آفتاب تابستان امسال يک روز زمين دهان باز کرد و من و تو را بلعيد و تمام این بندهای آينده را بريد. بی هيچ توضيح. هيچ به تو گفته بودم که چند روز ديگر عيد ایرانيهاست عزيزم؟  و زمين هر سال لااقل يک معجزه به من بدهکار است. معجزه سال پيشم تو بودی. این تمام دين و سنت من است.

پس نوشت: من فونت فارسی ندارم و با کاری شبيه به جادوگری فارسی مينويسم. لله را هر کاری کردم نتوانستم بدون تشديد کنم! اگر کسی ميتواند برايم يک لله بی تشديد بنويسد بی نهايت ممنونش ميشوم!

 پس نوشت ۲: ممنون از آناهيتا!!