Toronto
۱. کنار خيابان "Bloor" روی جدول کنار باغچه نشسته است. الان، مثل دو ساعت پيش، مثل دو سال پيش که برای اولين بار ديدمش. پنجاه تا شصت ساله به نظرم می آيد.در هر ساعتی از شبانه روز که از آن چهار راه گذشته ام همان حوله را به تنش ديده ام، و در هر فصل .در زمستان تورونتو که وصف کردن ندارد و در آفتاب سرخ تابستانش. نگاهش را از چهار راه بر نميدارد. حوله ای را که به دور خودش پيچيده آرام باز ميکند. بدون اين که به مردم نگاه کند، بدون اينکه به بدنش نگاه کند. حوله را می اندازد. زن است.
۲. مرد قد بلند جوان را ديده ام. بارها و بارها. هر بار در حال رد شدن از چهار راه "College" و "Spadina". او مرا نديده است، نگاه نميکند. درست جلوی من ايستاده. با حدود 20 نفر ديگر منتظر است که چراغ سبز شود تا از "Spadina" عبور کند. دستهايش را مشت کرده و عجله دارد. کت مشکی و شلوار مشکی به تن. چراغ سبز ميشود. با گامهای بلند از جمعيت جلو ميزند. آن سوی چهار راه همراه با من منتظر ميماند. فقط به چراغ نگاه ميکند. سبز که ميشود به سرعت از " College" ميگذرد و در گوشه سوم چهار راه به انتظار سبز شدن چراغ "Spadina" مشتهايش را گره ميکند.
۳. صدای موسيقی و همهمه جمعيت نميگذارد صدايش را بشنوم. جلوتر ميروم. جلوی يکی از درهای مرکز خريد بزرگ روی زمين نشسته است. يک تکه گچ در دستش و چند تا در کنارش. ساکت شده و نقاشی ميکند. جلو ميروم تا از بين جمعيت ميتوانم نقاشيش را ببينم. اگر روی کاغذ سفيد با قلم موی ظريف کشيده شده بود توجهی شايد جلب نميکرد، ولی روی آسفالت، با گچ! دهانش را که باز ميکند به زور خودم را جلو ميبرم. فهميدن چيزی که ميگويد آسان نيست، چيزی شبيه به " من در چين نقاش کتابهای کميک بودم. تورونتو يک شهر زيبا با مردم خيلی مهربان است.اگر ميتوانيد چند سنت به من کمک کنيد."
+ نوشته شده در Sun 20 Apr 2008 ساعت 0:31 توسط دم بريده
|
من يک شرقی بادبادکی دم بريده هستم. تکه های فکر نيمه بيدارم رو اينجا جمع ميکنم.