ماهی و دختر
کيسه نايلون را از دست فروشنده گرفتم و از مغازه بيرون آمدم. کيسه را تا جلوی چشمم بالا آوردم. با خودم گفتم عجب ماهی کوچکی. چه خالهای سياه بانمکی دارد.
ماهی کوچک با خودش گفت عجب دختر بزرگی! چه موهای فرفری ای دارد...
در خيابان که راه ميرفتم با خودم ميگفتم خدا کند کيسه نايلون پاره نشود تا به خانه برسم. ماهی کوچک با خودش فکر کرد خدا کند کيسه نايلون پاره شود و من از دست این تکانها خلاص شوم.
سوار آسانسور که شدم مرد چشم آبی لبخند زد. فکر کردم چه لبخند بی معنی ای. مرد چشم آبی گفت برايش اسم انتخاب کرده ای؟ من سرم را تکان دادم. ماهی کوچک توی دلش پوزخند زد. غلتی زد و به مرد چشم آبی پشت کرد.
ماهی کوچک را توی تنگ گذاشتم و تنگ را کنار سبزه. با خودم فکر کردم جای سنبل خالی است. ماهی کوچک با خودش فکر کرد در ساحل درياچه کوچکی که در آن است علف سبز شده است.
هفت سين را که چيدم به ماهی کوچک خيره شدم که به سرعت در کاسه شنا ميکرد. با خودم فکر کردم ماهی کوچک با چه انگيزه ای این همه در ظرف بسته بالا و پايين ميرود.
لحظه سال نو همه روبوسی کرديم. بالا و پايين پريديم و رقصيديم. ماهی کوچک در تنگ بلوری مات و مبهوت مانده بود.با خودش فکر ميکرد این حرکات عجيب آدمها لابد غريزی است.
...
فکر کردم ماهی کوچک مرده است. روی آب بی حرکت مانده بود. ماهی کوچک با خودش فکر ميکرد وقتی که ته آب شنا ميکنم فقط شکم دختر مو فرفری را ميبينم. وقتی که اینطور به کنار روی آب می آيم ميتوانم در چشمش نگاه کنم.
با خودم گفتم انگار در چشم ماهیهای مرده هيچ احساسی نيست. ماهی کوچک با خودش گفت این بار که توانستم با دقت نگاه کنم کشف کردم که چشم آدمها پر از اشک است.
من يک شرقی بادبادکی دم بريده هستم. تکه های فکر نيمه بيدارم رو اينجا جمع ميکنم.