دو ماه است که نريخته ام. نشکسته ام. نداشته ام. نخوابيده ام بی پيراهن تو زير بالشم. و خنده هايم تا نيمه رفته است فقط. چه کرده ای تو با من که من را اینجور بند زده ای به نبودنت؟ منی که نيازم به بودن آدمها به قدر دو تا خنده و مسخرگی و ليوان به ليوان زدن جمعه شب بود و گپ شنبه صبح. و دو قطره اشکم از رفتنشان هميشه گم بود در قهقهه های بازگشت از فرودگاه. و بعد زندگی من. کارهای من. تفريح من. درس من. روياها و اميدهای من. و فکرها و رازهای من. حتی آدمهای من. زندگی من که سخت مال خودم بود. که در عميقترين دو نفره هايش هم به شدت شخصی بود. محکم بود و کسی از حصارش تو نمی آمد. من که تلفن را وقتی جواب ميدادم که دلم ميخواست. گاهی هرگز. منی که فکر ظهرم پريدن توی ماشين و رسيدن به "gym" و فکر يک ساعت بعدم پريدن توی ماشين و خزيدن پشت ميزم بود. فارغ. که پول جمع ميکردم برای ديدن دنيا. تنها. منی که آنچه را که دوست داشتم به تن ميکردم و فکرم این بود که ورزشم يا خوراکم يا تفريحم کم نشود. چه شده است که ديگر فکر کردن به ورزش و خوراک سخت است و تفريح از نيمه آنطرفتر نميرود؟ که تلفن را از خودم جدا نميکنم به انتظار صدای تو که موسيقی روزم است. که دستش را پشتم ميگذارد و هلم ميدهد بين تمام اتفاقات روز تا دفعه بعد که شماره ات روی تلفن بيفتد. منی که روزم را در لحظه ميپريدم و شب کتابی که دوست داشتم دست ميگرفتم. فارغ از آنچه "بايد" مگر به خاطر این زن. خودم. چه کرده ای که دو ماه بعد از تو روزم ميگذرد به اینکه چه "بايد" برايت بنويسم و شب کتاب تو را که دوستش هم ندارم به شخصی ترين لحظه ام ميبرم؟
منی که رنگ هيچ کس بيشتر از چند ساعت روی پوستم نميماند. عشق و دوستی ام هر قدر هم عميق ميشد در لحظه ميماند. و بعد من بودم. منی که خنده ام و عشقم و قصه گفتنم برای آنهايی بود که هستند. بی استثنا بيرون می انداختم هر کسی را که از شعاع چهل کيلومتری آنطرفتر ميرفت. نه که بخواهم. خاک ميگرفتند به يک چشم به هم زدن و دود ميشدند. و ديگر هر چه ميکردم جا برايشان نبود.
چه کرده ای با من که در ليوان به ليوان زدن جمعه شبم صدايت را ميشنوم و در کرخی شنبه صبح حرفت شخصی ترين مکالمه هايم را پر ميکند؟ چه کرده ای که رنگت هر روز صبح روی آينه ام است و هر چه روی پوستم ميکشم. که شال سفيدت را به گردنم ميبندم فارغ از اینکه به حال آن روزم می آيد يا نه. و حروف اسمت پشت گردنبند دو ماه است که به پوست سينه من چسبيده است. چيست در بوی پيراهنت که لمس دستهايت ميشود و بدنم را با چرخشهای سرگيجه می اندازد به ته دره . چه شده است که حالت چهره تو جلوی چشمم ميايد بعد از هر جمله از خيال "اگر او ميشنيد". و تمام احتمالات عکس العملهايت به هر تصميم کاملا شخصی من زندگی من را دايم از بيخ و بن هم ميزند.
چيزی بود در آن لبخند عصبی بيقرار و آن نگاه حسود که "شخصی" بودن زندگی من را شکست. نميتوانم بشکنمت. تويی که اخمت و جديتت نازکتر از شيشه ليوان است. هر وقت خراشت دادم کف دستم را خون انداختی. آن تکه ای که از من برده ای پناه شده است برای تو. توی شکمم يک خالی بزرگ درست شده که نفسم گاه گاه تويش گير ميفتد. جای کنده شدن نوک انگشتهايت از پوستم در آن لحظه لعنتی آخر هنوز ميسوزد.يادم دادی که درد چيست. خواستن چيست. و بند آمدن نفس. و حسرت.
خاک نميگيری هر چه زمان از روی فاصله مان ميگذرد. نويی مثل روز اول. فکر ميکردم فردا که بيايی بی تفاوتم. يا کم تفاوت. کجاست آن زنی که این کرکری را برای تو ميخواند؟ بی تفاوت نيستم. به شدت نيستم. تو برای من همانی که بودی. کمتر نشده ای اگر آتش من وزنت را زيادتر نکرده باشد. بيا. بيا. هر وقت حرف از ديگر نديدنت زدم دروغ بود. مزخرف بود. مثل کسی که با تکه های حصير پاره قلعه بسازد. قلعه ام ويرانه است. زندگيم به مناسبت آمدنت رسما تعطيل است. آدمهايم استندبای هستند. خوراک و ورزشم روی هواست. امتحانهايم صبر خواهند کرد. بيا که انتظار مرا از تو بي نياز نکرده است. خرد کرده است اما سرد نکرده است. هيچ کس جای تو را نگرفته است. فرديتم پيش پايت بلند نخواهد شد. غرورم تو را پس نخواهد زد. ناخنهايم را سوهان خواهم زد که خراشت ندهند. از الان در فرودگاه بست خواهم نشست. بيا.
