تبليغاتX
بادبادک دم بريده

بادبادک دم بريده

باد آورده های يک مخ نيمه تعطيل

بچه شهری که در آن دنيا آمدم نيستم. نيستم. نيستم.

توی خيابان که راه ميروم غريبم. بيشتر از پسر عمه کرد تازه به تهران آمده. دوستش که آمده تهران که سه روزه برگردد و دو جمله فارسی بی غلط نميتواند بگويد  کدهای اين شهر را بهتر از من ميداند.  غريبتر از همه. نا آشنا. ترسو. نه ترسو نه. سرم بالاست. نميترسم: متعجبم. دايم. انگار تمام اعصابم را کشيده باشند. انگار تمام سيگنالهای ورودی از تشديد کننده بگذرند و بعد خودشان بکوبند به تارهای کش آمده وجودم.  سی بار با چشم بسته چرخم داده اند و توی قصر جادو ولم کرده اند. همه چيز تعجب آور است. حتی چيزهايی که لابد هميشه اين شکلی بوده است. لابد. چون من يادم نمی آيد.

اسم خيابانها يادم نيست. خيابانهای بزرگ و مهم. آنهايی که يادم هست يادم نيست کجا بودند. به چه ميرسيدند. عمودی بودند يا افقی. بالای شهر يا پايين شهر. سبز يا خاکستری. فقط يک اسم يادم است يا قيافه ی مغازه اي و بعضا لحظه اي از ساعتهايی که با محبوبی از آنها گذشته ام.

 متلک که ميشنوم از مردان بيشرمش فکر ميکنم قبلا هم متلک ميشنيدم؟ همين ها را ميشنيدم؟ گستاختر شده اند؟ يا من شنوا تر شده ام؟

زنهای شيشه اي برايم عادی نميشوند. من کسی بودم که اين حرفها به نظرم شعار مفت می آمد قبلا ، ولی چقدر درد و خرج و عوارض مادام العمر برای فقط صورت؟ چقدر گرسنگی و جراحی برای تنه؟ حد های "از اين بيشتر نمی ارزد" من عوض شده يا ارزشهای اين شهر؟ و خدايا نيمی از زنهای اين شهر را انگار با سفينه از کهکشان ديگری آورده اند. دماغها، ابروها، چشمها و گونه ها. و دلم ميسوزد. از اين همه غريبی اعتماد به نفس و راحتی با تن خود. دلم ميسوزد وقتی پسر عمه فسقلی به من ميگويد تو چرا آرايش نميکنی؟ و در وصف کسی که به صد دليل موجه منفور است ميشنوم "اون اول بره دماغشو درست کنه".

به زور سعی در رابطه برقرار کردن مردها برايم عجيب است. يادم نميايد که وقتی من اينجا زندگی ميکردم، آيا، زنهای اين شهر اينقدر بی اختيار و بی تصميم بودند که اگر کسی اصرار ميکرد از او شماره تلفن بگيرند و اگر نه، نه؟ نميفهمم که اصرار و "خودتو لوس نکن" و "حالا ناز نکن" برای چيست؟ اين شهر پر از زنهايی است که از مردی خوششان می آيد که با اصرار و بعد از "نه محکم" شنيدن به دنبالشان راه می افتد؟  زنهايی که اصرار بی پايان کليد قفل دلشان است؟ يا رفتارهای من به کلی خارج از قاموس اين شهر است و وقتی ميخواهم نه بگويم حرکت دستم يا گردنم يا لابد دماغم "بله حتما" ميگويند؟

 پريشب دوربين دستم بود و از شهري که روزی اهلش بودم عکس ميگرفتم. گاهی دری به تخته ميخورد و  همين منظره های غريب روی صفحه آشنای دوربينم شکل ميگيرند و در حافظه زلزله زده جسدی را زنده ميکنند. يک پسر موتوری از کنارم رد شد. دوربين جلوی صورتم بود و صورتش را نديدم. گفت "عقده اي تهران نديدنه". و رفت. همين. نميدانم چه چيزش بيشتر درد داشت. اينکه من اينقدر عوض شده ام که حتی وقتی ميخواهم هم نميتوانم در شهری که روزی به شدت به آن تعلق داشتم مثل بقيه به نظر بيايم. يا اينکه مردم شهری که روزی دوستش داشتم اينقدر بد شده اند که به کسی که هيچ کاری به کارشان ندارد عقده اي بگويند.

رد شدن از خيابان برايم ماجراست. ترافيک کابوس بيپايان است.

من خانه ندارم. ديگر ندارم. و نداشتنش نميدانم چرا نه ميترساندم نه دلم را به درد می آورد. . يک جور آزاد شدن از چيزی که انگار کس ديگری به زور به من چسب زده بود تا کمی پيش و کندمش. من زادگاه ندارم. از درختی در وسط ابرها روييده ام و با کله فرود آمده ام در يک جای بی نام و نشان. در پاسپورتم اگر دست خودم بود اسم تهران را خط ميزدم. عقده اي و وطن فروش و هر کلمه درد آور ديگر هم که بشنوم گوارا. من ديگر هرگز مال اين شهرنيستم يا اين شهر مال من.

من و تهران زوج ميآنسالی شده ايم که هر دو به هم خيانت کرده ايم. در طی سالها و به کرات. طعم عذاب وجدان و عدم تعلق هر دو زير دندانمان است. يک جايی در بزرگ شدنمان من و تهران هم را جا گذاشتيم.

+ نوشته شده در  Tue 28 Sep 2010ساعت 16:21  توسط دم بريده  | 

۲. زاييدن شاهزاده چاق

 

بالش خيس زير کمر زن قجری داغ شده بود. زنهای مسنتر دربار با پاهای کلفت و ناچابک به سرعت دور و برش ميگشتند: "مبارک است!!". ميلرزيد. درد زق زق ميکرد و صدای ناله های چند لحظه پيش خودش هنوز توی گوشش ميپيچيد. مامای دربار توده گوشت صورتی گريان را از آب گرم بيرون آورد و توی ترمه پيچيد و روی سينه اش گذاشت. "شاهزاده پسر است! هزار ماشا الله به خود اعلیحضرت برده!!". دنيای دورش خيس و خونين بود. و نفرت آتشی نگاههای منيژه و نزهت السلطنه و ستّاره خانم رختخواب خيس و خون آلود را داغتر ميکرد. آتش کرسی انگار زير شکم او روشن بود. توي صدای پزشک فرانسوی که آن سوی پرده چند لای حرير با مترجم خوش و بش ميکرد آسودگی بود. حتی خنده بود در ميان کلماتی که او نميفهميد. همان صدای مردانه ای که دقيقه ای پيش با اضطراب دستوراتش را بر سر مترجم و مامای نگران فرياد ميزد و نا امنی اش دل دخترک را ميلرزاند. بيرون از پنجره برف بهمن ماه تهران چرخ ميخورد و روی هم تلمبار ميشد. "خبر را برای اعليحضرت  ناصرالدين شاه ببريد!!".  قدمهای دوان خواجه هايی که برای مژدگانی از هم سبقت ميگرفتند بالش زير سرش را لرزاند. همه به دو. نيمی به خوشی و نيمی به نفرت. زندگی همه از این لحظه عوض شده بود. زندگی همه این زندانی های سيمين تن و سيه چشم که برای آوردن پسر برای شاه گلوی هم را ميجويدند. و زندگی ماما که فکر  مژدگانی چرب و چيلی چشمهايش را به برق انداخته بود. دستی با ضرب دکمه يقه دخترک را باز کرد و او از خلسه درد بيرون آمد. سينه اش را گذاشتند در دهان توده گوشت گريان. در ميان تير کشيدن سينه دستی به موهای به هم چسبيده نوزاد کشيد. زندگی پزشک فرانسوی از امروز عوض شده بود. پاداش حسابی و لابد اعليحضرت لقبی هم به او ميداد. زندگی نزهت السلطنه و منيژه از امروز عوض شده بود. اگر این توده گوشت را يک جوری  سر به نيست نميکردند بايد فکر آوردن وليعهد برای شاه را از سرهای آراسته شان بيرون ميکردند.

و زندگی دخترک هم از امروز عوض شده بود. شده بود ملکه مادر. لقبی ميگرفت و اتاق بزرگتری مشرف به حياط اندرونی. اتاق پر از گهواره و  لَله و سر و صدای نوزاد.

دخترک امّا در ميان مک زدنهای نوزاد و تکانهای بی اختيار و دردناک بدنش جای ديگری سير ميکرد. هنوز نگاه به ديوار حياط داشت به دنبال يک سوراخ که از آن بيرون بخزد. مادر شاهزاده ای شده بود و فکر شاهزاده ادويه فروش را از سر به در نکرده بود. مگر ميتوانست؟ سرگيجه نگاه آن چشمهای سياه مگر کم از سرگيجه کم خونی زاييدن شاهزاده بود؟ بالش خيس و داغی که کمرش را ميسوزاند را يکی از مسنترهای دربار از زيرش برداشت و بالش خشکی آورد. فکر دکان ادويه فروش امّا هنوز جايی توی سينه اش را ميسوزاند و نفسش را تند ميکرد. دانه های برف توی حيات انگار ترقوه آفتابسوخته پسرک ادويه فروش را طرح ميزدند. و بوی زعفران. بوی سمج زعفران که حتی از خون و کافور و عرق ماما هم بلند ميشد. لَله آمد. با سر و صدا شروع کرد به قربان صدقه رفتن. شاهزاده را کسی برداشت از روی سينه اش و به  لَله داد تا برای اعليحضرت ببرد که صد البته دو خواجه بلند قد همراهش کردند. "کور شود چشم حسود".

ساعتی بعد در اتاق جديد دراز کشيده بود و با نگاه روی ديوارهای بلند اندرونی طرح فرار خودش و بچه ای را که حال به او بند شده بود ميزد. نق نق بچه برايش در همين يک ساعت عادت شده بود. بايد جوری عذر  لَله را ميخواست و دم خواجه ای را ميديد. شايد هم حالا که ملکه مادر شده بود حرفش بيشتر برو داشت و به جای التماس دستور ميداد. بايد يکی دو روزی صبر ميکرد ببيند این ملکه مادر شدن به کجا ميرساندش. بيرون بردن وليعهد از دربار آن هم تنها محال بود. شايد در هر کله ديگری این طور ميبود. هر کله ای که فکر صبح و شبش ظهر تابستان بازار و چشمهای سياه پسرک ادويه فروشی نباشد. امّا محال در زير موهای انبوه سياه او نميگنجيد. ميديد که معجزه لازم دارد. مجزه دلش ميخواست. همانطور که هوس ترقوه آفتابسوخته داشت.

 فرياد خواجه ای که "ناصرالدين شاه تشريف آوردند به ديدن شاهزاده کوچک" و صدای دوان دوان قدمهای لوندکهای دربار نگاهش را از دانه های برف گرفت. در رختخواب نيمخيز شد. لحظه ای سرگيجه. يک دست به ديوار و با دست ديگر يکی از دکمه های يقه را باز کرد. و بعد با نيمچه چابکی مانده خودش را به جعبه آرايش رساند تا سرمه و سرخاب بمالد. اگر کسی ميتوانست اجازه بيرون بردن وليعهد را بدهد همين اعليحضرت بود.

-----------------------------------

زندگی من عوض شده است . بند زده ام خودم را به اینجا. به این کشور. به چند سال آينده. و خيلی هم محکم. و تو نيستی. بند خورده ای به قاره ديگری و آينده ديگری. ميدانم "azizam" از اول هم بند خورده بودی. کسی که تکه گوشت جديدی زاييده است من هستم نه تو. من ميدانم و لابد تو هم ميدانی که ديگر محال است. ولی نميفهمم. و نميفهمی. ميدانيمش و نميفهميمش. نفهميدن من از منظره خنده خواب آلوده تو آب ميخورد. و از "eshgham" گفتنت با غريبترين لهجه دنيا. از بلند بالاييت و از بازوها و گردن آفتابسوخته ات. و از نگاهت که آتش آتش آتش است و از توی ایميل هايت و عکسهايت و خوابهايم ميگذرد و پوستم را به گر گرفتن مياندازد. از آن لحظه نشستنمان روی صندلی راحتی مادرت رو به درياچه آب ميخورد که به نظر من چند روز طول کشيد و به نظر ساعت مچی گنده روی دست تو نيم ساعت. از خيالبافيمان آب ميخورد و نگاه خيره مان به موجهای آب درياچه و آفتاب ظهر تابستان. نفهميدن تو از چه آب ميخورد "aziztarinam"؟

 نپرس از من که چرا. نپرس که چه کرده ام بی تو. با پيراهن تو.  با بوی تو و با گردنبند تو. نپرس که چرا شاهزاده صورتی رنگی زاييده ام برای چندين سال آينده ام. بگذار برنامه بچينيم برای همان چند روز تابستان. شايد زير آفتاب تابستان امسال يک روز زمين دهان باز کرد و من و تو را بلعيد و تمام این بندهای آينده را بريد. بی هيچ توضيح. هيچ به تو گفته بودم که چند روز ديگر عيد ایرانيهاست عزيزم؟  و زمين هر سال لااقل يک معجزه به من بدهکار است. معجزه سال پيشم تو بودی. این تمام دين و سنت من است.

پس نوشت: من فونت فارسی ندارم و با کاری شبيه به جادوگری فارسی مينويسم. لله را هر کاری کردم نتوانستم بدون تشديد کنم! اگر کسی ميتواند برايم يک لله بی تشديد بنويسد بی نهايت ممنونش ميشوم!

 پس نوشت ۲: ممنون از آناهيتا!!

+ نوشته شده در  Mon 15 Mar 2010ساعت 13:16  توسط دم بريده  | 

زمستان آتشی تورونتو

 

اداهای عاقل مابانه من را باور نکن. ایميل های بيتفاوت و کوتاهم را هم. ديوانه دارم ميشوم از فکر ديدنت. خنده ام را نميتوانم قورت بدهم. و دلم هر ده ثانيه يک بار ميريزد. ياد اولين خاطره نوروز مياندازدم  نشسته روی سفره هفت سين خيره به خواهر کوچولويی که دو پای صورتيش را بيرون زده از زير دامن نوی عيد گذاشته بود دو طرف تنگ ماهی و دستش را ميکرد توی آب تا ماهی سرخ و طلايی را بگيرد. همان هيجان و اضطراب و همان رنگ را دارد فردا. اضطراب مرگ ماهی و ذوق رنگ به رنگ شدن اسرار آميزش در هر چرخ و فرار از انگشتان کوچولوی خواهرم.

 ماهی قرمز ماهی قرمز بود. حتی اگر مرگش هر لحظه دور بدن ليزش ميپيچيد و ول ميکرد. و ديدن تو ديدن تو است. آفتاب کوير وسط تورونتو در ميانه ماه دسامبر! حتی اگر بی آينده و بی قول و قرار باشد. حتی اگر "چيزی" را عوض نکند. زندگی من مگر برای عوض کردن است اصلا؟ زندگی من همين امروز است. حماقت محض است که به لحظه گرمت بگويی نه از ترس اینکه بقيه زمستان يخ و برف است. عجب آفتابی است امروز. برف چه برقی دارد. لبخند زدن به ناشناسها چه دلی از من ميلرزاند در این صبح -12 درجه! عجله ام را برای رفتن هيچ باور نکن. خيلی کار دارم ولی همه اش را يادم رفته است. زير کت ضخيم و نگاه يخی من همان زنی نشسته که تو ميشناسی. فقط کافی است رمزت را وارد کنی. کافی است "تو" باشی.

+ نوشته شده در  Fri 18 Dec 2009ساعت 11:2  توسط دم بريده  | 

the /del-tan-gee'/ roller coaster

 

منم عزيزم. که رفته ام از زندگيت. از آينده ات. ولی نه از روياهايت. آنچه که "بايد" را کردم. افتخار کن به من عزيزم. تمام. تو که تمام کردن من را پذيرفتی. با لبهای به هم فشرده و تصميم زورکی. تمام. کدام تمام؟ کدام صلاح؟ چه کسی را گول ميزنی؟ تو با پيغامهای جسته گريخته ات و عکسهای پروفايلت. زرد زرد زرد. صورتت بی حالت و کلماتت نااميد. و من چه کسی را گول ميزنم با جواب ندادن. که برای هر لحظه اش انرژی ميگذارم و دليل می آورم و خودم را متقاعد ميکنم. که تو برای من سمی. که من برای تو سمم. که صدايت من را خواهد شکست و تصميم من را. فقط يک روز يک هفته يک ماه بيشتر تصميمم را نگه دارم فراموشش ميکنم! حتما! عکس اخمالوی پروفايلت هم به سادگی من  ميخندد.

 لحظه ای که پروازت نشست فکر کردم که تا ته قصه را ديده ام. مصمم برای تمام کردن. مصمم برای پيش رفتن. از نو شروع کردن يک قصه جديد. منطق به جا. نفس منظم. و بعد تو. همان حالت بيتاب و نگرانت که سرگيجه می آورد. چه فکر کردی؟ که نميايم؟ اینقدر نشناخته بودی من را؟ و من غرق در آغوشت بيست بار توی گوش خودم گفتم آنقدر هم دوستش ندارم. دلم آنقدر هم تنگ نشده بود. چند ماه نشده فراموشش ميکنم. من ميتوانم. من منم. او اوست. يک قصه مثل بقيه قصه ها. چهار روز و بعد تمام. پيش به سوی آينده. پيش به سوی روياهای من. من را به خير و او را به سلامت.  آنقدر هم سخت نخواهد بود... شايد نميبود عزيزم اگر تو بوی تو را نميدادی. شکل تو نبودی. لرزش خفيف عضله های سينه ات از روی پيراهن اتو کشيده ات معلوم نبود. نگاهت حسود نبود. اگر غير ممکن نبودی. اگر تو نبودی.

چهار روز. چهار روز تپيدن و رويا. ته ته ته آن چاهی که نام ندارد و آب طلايی رنگش اعتياد مياورد. آنجا که چيزهايی از عمق سينه ات بيرون آمد که نگاه خودت را خيره کرد. انگار در دنيا کس ديگری نباشد.  انگار دو تا پرنده عجيب  هم را در يک جايی در عمق يک جنگل ناشناخته پيدا کرده باشند. دنيا جنگل است. من و تو تنهای تنهای تنها.  حسها و کلمات و حرکت ها از يک جايی خيلی خيلی درون بيرون زدند و من و تو را به تعجب انداختند. من انگشت به دهان زنی را نگاه ميکردم که خبر نداشتم در من زندگی ميکند. و تو قانونهايت را کنار گذاشته بودی. حرفها گفته شدند بی خيال آينده. کدام آينده اگر دو روز و اندی مانده تا پايان من و تو؟ مرز بی مرز. قانون بی قانون. ترس بی ترس. اگر بدترين در راه است از شکستن قانونهای اختياری و خودخواهانه گذشته چه باک؟ فرو رفتن در دهان چاه.  غلت در کوير. بی پوشش. بی عقل.

دلتنگی يک واژه است. ببند لغتنامه ات را عزيزم تا برايت بگويم. تلفظش يکنواخت است. کمی تاکيد روی واج آخر. معنی اش به يکنواختی  لغتش نيست. عوض ميشود. بزرگ ميشود. رنگ ميبازد و محو ميشود. متناسب حال. گاهی گنگ و کمرنگ است. مثل يک گرسنگی خيلی خيلی خفيف.گاهی عميق است. گاهی هق هق ميشود. و گاهی لبخندی و ليوان چايی و بوی لطيفی و شکری که ته ليوان با هر چرخ کوچک ليوان کوچکتر ميشود و ذوب ميشود و دود ميشود. گاهی ميشود تپشهای منظم عضلاتم زير آب و تجسم تو هر بار که سرم را به مياورم تا نفس بگيرم. با هر نفس ميايی و باضربه دست روی سطح آب به ته ميروی. ريتميک و بعد ناگهان ديگر نيستی. جايت را داده ای به يک خاطره خنده دار يا هوس يک لمس. 

 و ميدانم که باز خواهی آمد. در لحظه خداحافظی يک فيلم عاشقانه سبک يا در بوسه دو غريبه توی خيابان. يا حتی در تلفظ غريب يک لغت يا منظره بلندبالای يک ناشناس توی مترو. در اسم يکی از شهرهای اطراف که شاهد خلسه من و تو بوده. يا در نام پسر بچه ناشناسی که لابد روزی تو خواهد شد و دل زنی را با خود خواهد برد به خيلی دور. بازويت فشار ميشود دور کمرم. بويت را ديگر نخواهم شنيد. از روزی که پيراهنت را با اسبابها بيرون گذاشتم. بويت از غير ممکن نشت ميکند و توی دماغم ميپيچد. سرم روی شال گلوله شده ام عضلات رو به انفجار سينه ات را حس ميکند. و اشک من به گونه نتراشيده تو نرسيده خشک ميشود. خوبم. خوبم. و فکر تو درست کنار من نشسته است و با من خوب است. 

تو آمدی و پاييز من را رنگ زدی. رنگهايی که نديده بودم و لابد ديگر هم نخواهم ديد. عزيزم. نفسم. که رفته ای. خودم را به من پس بده. دروغ گفتم. خوب نيستم. گاهی خوبم و گاهی نيستم. ببر يادت را. بزرگ شده است. خرفت شده است. سمج است. امانم نميدهد. نميخواهمش بی تو. که نيستی. که ديگر هرگز نخواهی بود. غلت بی ملاحظه ای در آفتاب کوير و خواب نصفه نيمه و خيرگی خيرگی خيرگی.

+ نوشته شده در  Tue 17 Nov 2009ساعت 11:41  توسط دم بريده  | 

flight fantastico

 

دو ماه است که نريخته ام. نشکسته ام. نداشته ام. نخوابيده ام بی پيراهن تو زير بالشم. و خنده هايم تا نيمه رفته است فقط. چه کرده ای تو با من که من را اینجور بند زده ای به نبودنت؟ منی که نيازم به بودن آدمها به قدر دو تا خنده و مسخرگی و ليوان به ليوان زدن جمعه شب بود و گپ شنبه صبح. و دو قطره اشکم از رفتنشان هميشه گم بود در قهقهه های بازگشت از فرودگاه. و بعد زندگی من. کارهای من. تفريح من. درس من. روياها و اميدهای من. و فکرها و رازهای من. حتی آدمهای من. زندگی من که سخت مال خودم بود. که در عميقترين دو نفره هايش هم به شدت شخصی بود. محکم بود و کسی از حصارش تو نمی آمد. من که تلفن را وقتی جواب ميدادم که دلم ميخواست. گاهی هرگز. منی که فکر ظهرم پريدن توی ماشين و رسيدن به "gym" و فکر يک ساعت بعدم پريدن توی ماشين و خزيدن پشت ميزم بود. فارغ. که پول جمع ميکردم برای ديدن دنيا. تنها. منی که آنچه را که دوست داشتم به تن ميکردم و فکرم این بود که ورزشم يا خوراکم يا تفريحم کم نشود. چه شده است که ديگر فکر کردن به ورزش و خوراک سخت است و تفريح از نيمه آنطرفتر نميرود؟ که تلفن را از خودم جدا نميکنم به انتظار صدای تو که موسيقی روزم است. که دستش را پشتم ميگذارد و هلم ميدهد بين تمام اتفاقات روز تا دفعه بعد که شماره ات روی تلفن بيفتد. منی که روزم را در لحظه ميپريدم و شب کتابی که دوست داشتم دست ميگرفتم. فارغ از آنچه "بايد" مگر به خاطر این زن. خودم. چه کرده ای که دو ماه بعد از تو روزم ميگذرد به اینکه چه  "بايد" برايت بنويسم و شب کتاب تو را که دوستش هم ندارم به شخصی ترين لحظه ام ميبرم؟

 منی که رنگ هيچ کس بيشتر از چند ساعت روی پوستم نميماند. عشق و دوستی ام هر قدر هم عميق ميشد در لحظه ميماند. و بعد من بودم.  منی که خنده ام و عشقم و قصه گفتنم برای آنهايی بود که هستند. بی استثنا بيرون می انداختم هر کسی را که از شعاع چهل کيلومتری آنطرفتر ميرفت. نه که بخواهم. خاک ميگرفتند به يک چشم به هم زدن و دود ميشدند. و ديگر هر چه ميکردم جا برايشان نبود.

چه کرده ای با من که در ليوان به ليوان زدن جمعه شبم صدايت را ميشنوم و در کرخی شنبه صبح حرفت شخصی ترين مکالمه هايم را پر ميکند؟ چه کرده ای که رنگت هر روز صبح روی آينه ام است و هر چه روی پوستم ميکشم. که شال سفيدت را به گردنم ميبندم فارغ از اینکه به حال آن روزم می آيد يا نه. و حروف اسمت پشت گردنبند دو ماه است که به پوست سينه من چسبيده است. چيست در بوی پيراهنت که لمس دستهايت ميشود و بدنم را با چرخشهای سرگيجه می اندازد به ته دره . چه شده است که حالت چهره تو جلوی چشمم ميايد بعد از هر جمله از خيال  "اگر او ميشنيد". و تمام احتمالات عکس العملهايت به هر تصميم کاملا شخصی من زندگی من را دايم از بيخ و بن هم ميزند.

چيزی بود در آن لبخند عصبی بيقرار و آن نگاه حسود که "شخصی" بودن زندگی من را شکست. نميتوانم بشکنمت. تويی که اخمت و جديتت نازکتر از شيشه ليوان است. هر وقت خراشت دادم کف دستم را خون انداختی. آن تکه ای که از من برده ای پناه شده است برای تو. توی شکمم يک خالی بزرگ درست شده که نفسم گاه گاه تويش گير ميفتد. جای کنده شدن نوک انگشتهايت از پوستم در آن لحظه لعنتی آخر هنوز ميسوزد.يادم دادی که درد چيست. خواستن چيست. و بند آمدن نفس. و حسرت.

 خاک نميگيری هر چه زمان از روی فاصله مان ميگذرد. نويی مثل روز اول. فکر ميکردم فردا که بيايی بی تفاوتم. يا کم تفاوت. کجاست آن زنی که این کرکری را برای تو ميخواند؟ بی تفاوت نيستم. به شدت نيستم. تو برای من همانی که بودی. کمتر نشده ای اگر آتش من وزنت را زيادتر نکرده باشد.  بيا. بيا. هر وقت حرف از ديگر نديدنت زدم دروغ بود. مزخرف بود. مثل کسی که با تکه های حصير پاره قلعه بسازد.  قلعه ام ويرانه است. زندگيم به مناسبت آمدنت رسما تعطيل است. آدمهايم استندبای هستند. خوراک و ورزشم روی هواست. امتحانهايم صبر خواهند کرد. بيا که انتظار مرا از تو بي نياز نکرده است. خرد کرده است اما سرد نکرده است. هيچ کس جای تو را نگرفته است. فرديتم پيش پايت بلند نخواهد شد. غرورم تو را پس نخواهد زد. ناخنهايم را سوهان خواهم زد که خراشت ندهند. از الان در فرودگاه بست خواهم نشست. بيا.

+ نوشته شده در  Fri 16 Oct 2009ساعت 10:36  توسط دم بريده  | 

۱. شاهزاده چاق

 

روی نازبالش در اتاق نشيمن حرمسرا  يکی از زنهای ناصرالدين شاه در يک عصر آخر تابستان سالی از سالهای جواني و "مقبولي"ش نشسته بود و نوک انگشت به دقت حنا بسته اش را در کاسه شربت گلاب فرو کرده بود. هوس ديوانگی نگاهش را خيره و رفتارش را وحشی کرده بود. زنهای مسنتر ميگفتند ويار است. او ميدانست که نيست. هوس ديوانگی قديميتر از هديه ملوکانه ای بود که يک لحظه خلسه بيتفاوت شاه توی شکمش جا گذاشته بود. شاهنشاه را بعد از آن شب که او را مفتخر کرده بود و او ترجيح ميداد اسمش را شب تکليف بگذارد نديده بود مگر به نظری ميان جمعی از زنهای گرسنه.  انجام موفقيت آميز وظيفه ولی يک فايده داشت آن هم این که در این ساعتهای آخر عصر که زنهای جوان حرمسرا از این طرف به آن طرف ميدويدند و با نگاه هم را پاره ميکردند و از هم تور و سرمه کش ميرفتند او ميتوانست شکم کمی بر آمده اش را بهانه کند و گوشه ای بنشيند و خيال ببافد.

خيال چه؟ خيال آتش نگاه شاگرد ادويه فروش دکان شلوغ بازار. ظهر تابستان دو سال قبل وقتی دخترک هنوز بخش کوچکی از اموال غير منقول اعليحضرت نشده بود. خيال چشمهای سياه پسرک و گردن لاغر و پوست آفتابسوخته ای که کشيدگيش روی ترقوه از پارگی پيراهن پيدا شده بود. خيال نگاه خيره پسرک به اندام شکننده توی چادر. خيالی که از شاهزاده قجری توی شکم همسر شاه سمجتر بود. زنده تر بود. واقعی تر بود. دو سال تمام در دل دخترک رقصيده بود و زرق و برقش کم نشده بود. خيال آن لحظه کوتاه که روبنده را در غفلت مادرش بالا زده بود به بهانه بوييدن زعفران و چشمش در چشم پسرک قفل شده بود. يک لحظه خواهش که دو ساله شده بود يکی از روزهای همين تابستان بارداری. هوس ديوانگی بيچاره اش کرده بود. فکر بيرون زدن از يک سوراخک این ديوارها مثل يک مورچه. بايد قبل از اینکه شاهزاده در شکمش بزرگتر ميشد فکری ميکرد. روزی از همين روزها بايد دم يکی از این خواجه ها را ميديد که به بازار ببردش و غافل شود برای چند لحظه از او. فکر بزرگ کردن شاهزاده در دخمه پسرک ادويه فروش نفسش را تند ميکرد. مثل بو کشيدن زعفران زير يک نگاه سياه و سوزاننده.

در فکر زن کمند گيسو و باردار ناصرالدين شاه قصه فرار و وصال پيچشی جز کنده شدن از حرمسرا نداشت. مغز ديوانه اش پيچ و خمهای "اگر پسرک من را نشناسد" و "اگر ديگر در دکان ادويه فروشی شاگردی نکند"و " اگر زنش داده باشند"و "اگر بترسد زن باردار شاه را پناه دهد" را نميشناخت. از شب وظيفه برايش بی معنی تر بود. و از روزگار مقبوليت حاجيه خانم زن مرحوم محمد شاه و پيرترين زن حرمسرا برايش دورتر و بيرنگتر. سر همه فکرها زير انبوه گيسو در آن کله ديوانه به دکان ادويه فروش ميرسيد و ظهر تابستان و بوی زعفران و يک هوس که زانوهايش را ميلرزاند. مساله دخترک کندن از زندان و رسيدن به پسرک لاغر اندام بود. يک لحظه و يک نگاه دوباره پسرک به صورت بی روبنده بس بود که رويايش بيفتد توی غلتک و بشود زندگيش.

زن شاه ويار داشت. ويار زعفران ساييده. بوی زعفران برای زن باردار ناصر الدين شاه بوی ترقوه آفتاب سوخته ای بود که از پارگی پيراهن يک لحظه پيدا شود. بوی لحظه ای که روبنده بالا بخزد و نگاه خيره يک جفت چشم آتشی.

ساعتی بعد صدای خنده مردانه از گلوی ستبر شاه با نفسهای عشوه آلود همبندانش توی گوش دخترک تاب ميخورد و انگشت دخترک هنوز در کاسه گلاب و يخ. و نگاه دختر هنوز به مخده آن سوی اتاق بود جايی که حاجيه خانم خر و پف ميکرد.

----------------------------------------

صدها سال بعد دختری لابد از همان تبار وحشی و با همان موهای سياه روی کله بی عقل پای يک کامپيوتر در اداره ای نشسته است و خيالاتی ميبافد از همان تبار گم شدن در آتش يک هوس سمج. در فکر ديوانه دختر نجات در رسيدن به تو است. در وصل شدن به پوست آفتابسوخته گردنی هزارها کيلومتر آنسوی دريا. و در ذهن ديوانه دختر این سوی دريا "کارهايم چه ميشود" و "او سرش بينهايت شلوغ است" و " ميشود تا تعطيلات صبر کرد" و "به فرض که رفتم آنجا از روز دوم به بعد چه خواهم کرد" ایرادات واردی به نقشه درخشان رويا نيست.

از سه نفره يک ماه پيش من، تو، و فکر تو، تو رفته ای، من جا مانده ام روی نازبالش، و فکر تو شاهزاده چاقی شده است در شکم من. فکر تو روز به روز سنگينتر ميشود و من روز به روز بيشتر عادت ميکنم به دنبال خودم کشيدنش. .اگر زودتر چاره ای براي شاهزاده چاق قجری پيدا نکنم ميترسم زمينگيرم کند. ميترسم که با فکر تو در شکمم ديوانگی برای بيرون زدن از سوراخهای زندانم بس نباشد. شاهزاده چاق بهانه من  شده است برای فاصله گرفتن از سرمه و سرخاب شهر خالی از تو. ويار دايمم بوی پيراهنی است که جا گذاشته ای و بيرون آمدن و دوباره رفتنش به ته کمد مراسم شروع و پايان هر روز من است. ميترسم عادت کنم به فکرت بی تو. که بزرگ شده است. که زندگی من را پر کرده است. و تو نميدانی عزيزم. نميدانی که صدای آرامت و "درست خواهد شد" هايت در گوشی تلفن خون ميريزد به رگهای عظيم شاهزاده چاق توی شکم من که کم کم دارد جای تو را پر ميکند. نميدانی که کلمات آتشيت روی صفحه مانيتور گوشت ميشود به دور گردن ستبرش. ميترسم شاهزاده ات بندم بزند به این جدايی هزارها کيلومتری. بايد دم  خواجه ای را ببينم که من را به آن طرف آبها برساند. قبل از اینکه شاهزاده چاق توی شکمم جای تو را بگيرد.

+ نوشته شده در  Thu 10 Sep 2009ساعت 9:41  توسط دم بريده  | 

صفر

 

چيزی که برای تو بنويسم کليد "ثبت مطلب" نميتواند بخورد. زيادی است برای اینجا. از تو برای تو هم که مينويسم زورم نميرسد send را فشار دهم.  مينويسم و بعد خودم نوشته های خودم را گاز ميگيرم و قورت ميدهم. چيزی غير از تو در من نيست که بنويسم. و تو نيستی. Toronto خالی است. حالم خوب است. ولی خاليم. عجيب خاليم. حتی نگران هم نيستم ديگر. به نظرم آخر دنيا را ديده ام. دنيا خالی است.  پيغامهای تو از آن سوی دنيا خلا توی شکمم را ميلرزاند. و بعد دوباره سکوت است.

پ.ن. : نقش خيلی چيزها در زندگی من کمرنگ شده است. يک مثالش نقش خودم است.

+ نوشته شده در  Wed 12 Aug 2009ساعت 13:24  توسط دم بريده  | 

سمفونی طلبکاران

 

تکان خوردن يا نخوردن موضوع قابل بحثی است ساعت هفت صبح وقتی که شکاف چشمهايم ميسوزد و جاذبه رختخواب با جاذبه زمين هم جهت است. در آن لحظات خاکستری که باران پودری هوس شروع روز را از خط صفر به طرف منفی هل ميدهد پيغام نيمه شب تو روی تلفن مثل درخشش يک ستاره چشمم را خيره ميکند. پوست بدنم را مثل آتش گرم ميکند. در سرم موسيقی شروع روز ميشود. عضلاتم را راه ميبرد. و بيتفاوتي شب قبلم را ميسوزاند.

دنيا تو را به من مقروض است. برای تمام لحظه هايی که تلفن به دست نشسته ای... و  راه بين صداهای توی سرت و صفحه کليد تلفنت کور و تار است. آنوقت که نگاه جدی ات به صفحه تلفن است و آرزو ميکنی فاصله ای را که تو نميتوانی پر کنی من پر کنم.  تمام آن لحظه هايی که صدای پيغام تازه روی گوشی برايت از معجزه بعيدتر است. کاش بدانی که در تمام آن لحظه های کشدار انگشتان  من رمز صفحه کليد را مايوسانه ميگردند. روی صفحه تلفنم کلمات به زبانی که برای تو بی معنی است ظاهر می شوند و بعد به نوبت از پرتگاه  delete پايين می پرند.

کلمات من را به تو مقروضند. برای تمام لحظاتی که نشسته ای و زل زده ای به لبخند من به انتظار جوابت. به انتظار آنچه که "حق"ت است بشنوی. و حق تو در کلمه ها گم ميشود. چرند ميشود. مغزم را آبستن ميکند و به دنيا نمی آيد. تا روی لبهايم می آيد و بعد يکهو سر ميخورد و پايين ميرود. با هزار تا قصه روزمره قاطی ميشود. و تو پيدايش نميکنی. و حتی برای لحظاتی مثل اين که کلمات را به خاطر خودم پشت هم رديف ميکنم. و تو بدون اينکه خبر داشته باشی در چرخش تند تعبيرها سرگيجه ميگيری و سقوط ميکنی.

زمان تو را به من مقروض است. برای مهلتی که تايين کرده است. برای آن چيزهايی که در مه چشمهايت منتظر گفته شدن است ولی وقت گفتنش را نداشته ای. برای همه آنچه بايد در مورد تو بدانم و همه آن لحظاتی که بايد کنار تو باشم ولی نيستم. برای سرگيجه ای که لبخند عصبی و نگاه جدی تو می آورد ولی فرصت درمانش نيست. برای همه لحظه هايی که به فاصله يک ميز کوچک از من نشسته اي و در قهوه ات غرق شده اي. و برای همه لحظه هايی که آن سوی دنيا خواهی بود و آرزويت از پوست من جذب خواهد شد و خونم را تلخ خواهد کرد.

خدا تو را به من مقروض است. و من را به تب پوست سر انگشتان تو. و این همان خداييست که هجم قرض آفتابش را به سرزمين من به رو نمی آورد. و همان که شنهای تب آلود سرزمين آفتابی تو را سالها از پس سالها تشنه ميگذارد. همان که تو را بند زده است به آن آفتاب به حکم جدی کار و صلاح. و من را بخشيده است به این باران به بهانه برنامه آينده. و همان خدايی که صلاح و برنامه  و آينده را توی کله من و تو انگار عميقتر و پر رنگتر نوشته است تا لحظه های سبز و آبی خلسه و "بی برنامه گی". آن لحظه هايی که تا دلت بخواهد آفتاب و سايه دارد و رنگ از ثانيه ثانيه اش ميچکد. و با وجود این در غلاف "ناچاری" پيچيده ميشود و به آينده موکول.

زمين من را به تو بدهکار است. برای تمام جاهايی که اسم من را با انگشت روی شنهايش نوشته ای. به خاطر اتاق جدی ات که تزيينش يک گردنبند نقره و يک اسم حک شده روی ميز چوبی است. برای تمام ساعتهايی که نشسته ای پشت ميزت و به کتاب و کاغذ زل زده ای ولی نگاهت بيست کيلومتر پايينتر از سطح ميز دل زمين را ميکاود و جوهر خودکارت آرام به خورد پوست لبت ميرود. برای آن لحظه که کتاب را به گوشه ای هل می دهی و توی کنده کاری عميق اسم من روی ميزت ناخن ميکشی. کاش راهی داشتی که بدانی در آن لحظه ها ناخن انگشت شست من پشت آويز آبی رنگ گردنبند حروف اسم تو را دنبال ميکند.

باران روی ساختمانهای شيشه ای برای من شکل تو را ميسازد. و من با پيغامهای تو در کامپيوتر برای خودم مسابقه ترتيب ميدهم. مسابقه مرتب کردن بر حسب تاريخ و بر حسب طول و بر حسب شدت فرو ريزاندن قلب. گاهی برنده من. گاهی برنده تو. و گاهی برنده آقای رييس که مچ خيرگی من را ميگيرد و يک تل کاغذ روی ميز ميريزد. من بانقشه ها مشغولم و به مهلت کوتاهمان فکر ميکنم.  به نگفته ها و نشنيده ها و نکرده ها. به زمين و زمان که به ما بدهکارند. به خود ما که به ما بدهکاريم. و به این که پيش نکشيدن این موضوع بالاخره توافق ناگفته ای شده است بين من و تو. به رويمان نمی آوريم. و در آرزوی وصول بدهی آه ميکشيم.

+ نوشته شده در  Wed 29 Jul 2009ساعت 13:44  توسط دم بريده  | 

نسخه ای برای فراموشی

 

باور کن کار سختی نيست جدا شدن. فکرش از سرت بيرون نميرود؟ آخر چرا؟ بگذار اصلا به تو بگويم که چه جوری از هم جدا ميشويم. قدم به قدم. و تو به من اعتماد داری پس فقط گوش کن. می ایستيم روبروی هم و توی چشم هم نگاه ميکنيم. نه مثل لحظه آشنايی که من نشسته بودم و تو ایستاده و نگاهمان در هم قفل شد. نه. نه از آن نگاههايی که با آتشش ميشود زمستان پشت این تابستان را سر کرد. نه. نه از آن نگاههايی که به من گفت و به تو هم گفت که زير پوست این آدمی که اسمش را نميدانی چيزی هست که زندگی تو را مثل گردباد زير و رو ميکند. خيلی متمدنانه و خونسرد به هم نگاه ميکنيم. بعد کف دست راستمان را به هم ميچسبانيم انگشتها به دور دست همديگر قفل. فقط برای يک لحظه. لمس سرد. بی لرزش. بی آرزو. بعد دستها از هم جدا. يک کشش عضلانی کنار لبها.

و خدا حافظ. تو ميروی سوار هواپيمايت ميشوی و مجله توی سبد جلويت را بيرون ميکشی و ميخوانی بی آنکه شکل من را وسطش ببينی. گاهی خميازه ای و نگاهی به ساعت. و بعد کيف مدارکت را چک ميکنی و چشمانت را ميبندی. اگر خوابت نبرد هيچ ربطی به فکر من ندارد. لابد دليلش این است که مدتی از کارت دور بوده ای و استرس شروع دوباره را داری. و در تکانهای هواپيما در کنار ترس خفيف و ناباورانه مرگ فکر ميکنی که اگر به مقصدت نرسی کارهايت روی هوا ميماند. فقط همين.

و من ميروم سوار مترو بشوم و به شهر برگردم. قبل از سوار شدن با عجله يک شکلات از دکه خرت و پرت فروشی مترو ميخرم. و در مترو سواری طولانی حواسم خواهد بود که شکلاتم را آرام بخورم. همانطور که تو گفتی بايد خورد. ولی هر چه فکر کنم يادم نخواهد آمد که چه کسی این را به من گفته بود. و خيلی زود این فکر را رها ميکنم چون چندان هم مهم نيست. در آن مترو سواری نيمه روز فکر هواپيمايی که يک ساعت پيش به سمت جنوب پرواز کرد از ذهنم نميگذرد. من بی تفاوت نيستم. سالم رسيدن آن هواپيما همانقدر برايم مهم خواهد بود که کشته نشدن گروگانهای يک کشتی اسير به دست دزدهای دريايی در سومالی. جايی از مترو پياده ميشوم و در شلوغی راه ميروم و به مردم خوشبخت تورونتو لبخند ميزنم. و فردايش بايد به مغزم فشار بياورم که يادم بيايد روز قبل برای چه به فرودگاه رفتم.

به تو گفتم که جدا شدن از تو سخت نخواهد بود. باز هم ميگويم. باور کن. فقط يادت باشد قبلش تکه هايمان را از هم جدا کنيم. بايد حواسمان باشد که تکه هايمان اینقدر ريز نشده باشد که نتوانيم بفهميم کدام مال من بوده و کدام مال تو. حواست باشد تکه هايمان رنگ هم را نگيرد. بوی هم را نگيرد. چون در آن فراموشی کرخ و بی تفاوت بعد از جدايی لابد گيج خواهيم شد که این همه رنگ تند از کجا آمد. بعد تکه ها را از اول قالب ميزنيم. هيچ نگران من نباش من استاد رنگ زدن هستم. رنگی خواهم زد به سهم خودم يکدست تر از قبل. و تو برو فکری به حال خودت بکن.

فکرها و لحظه ها را هم تقسيم ميکنيم. زير سايه درختها مال تو. آفتاب مال من. نشستنها مال تو. راه رفتنها مال من. يا برعکس. برای من فرقی نميکند. عکسهايت را پاک ميکنم. و پيغامهايت را. آن قسمت منظره های خيالم را که تو گرفته ای در خواب تار خواهم ديد. و صبح هر چه به ذهنم فشار بياورم به ياد نخواهم آورد که تصوير تار خواب شکل چه کسی را داشت. اگر این برنامه موثر واقع نشد قسمتی که تو را جا داده است در مغزم را ميدهم با يک جراحی سرپايی در بياورند. جايی نگرفته ای که. فوقش دو نورون. تو هم اگر تلقين فايده نکرد قرص فراموشی بخور. روزی دو تا صبح و قبل از خواب.

گفتم که دردی ندارد. فوقش يک روز به تو فکر کنم. يا يک بار که از جلوی ميز و صندلی پهن شده در آفتاب رستورانی ميگذرم نفسم را در سينه حبس کنم از شکل يک سايه که من را ببرد به شهر ممنوعه خاطرات تابستانی. يا اولين باری که پايم به چهار راه پر حادثه مان برسد گلويم تير بکشد که این همه رهگذر من را ميبينند ولی نميدانند که اگر آرام راه ميروم دليلش این است که تو منتظرم نيستی. دردی ندارد. و تازه این همه مسکن رنگ و وارنگ را برای همين جور دردها ساخته اند. مگر نه؟ تو هم آنجا که رسيدی برو به کارت برس. تابستان خوبی داشته ای و بايد پر انرژی آماده کار باشی. اگر از فشار کار خسته شدی کنار ساحل برو و آرام قدم بزن. ماسه های ساحل آنجا سفيد است و نرم. پس هيچ چيزی نيست که تو را به ياد آنچه نبايد بيندازد. اگر با این همه فکر من حس سمجی بود توی سينه ات چاله ای در ماسه های سفيد بکن و من را بگذار به ماسه بازی. فقط يادت باشد که ديگر وقت نداری که بنشينی و زل بزنی به من و تپه ماسه. گشت کوتاهی بزن بعد هم برو به کارهايت برس. خيلی کار داری.

+ نوشته شده در  Mon 13 Jul 2009ساعت 15:53  توسط دم بريده  | 

سرگيجه پايين راه پله

 

ديروز روز من نبود. نبود بی چک و چانه. وقت حرف زدن با مادرت ديروز نبود. وقت Present کردن نبود. شديدا نبود. . پايين راه پله کسی بودم که پيراهن چروکی تنش باشد. ديروز پيراهنم چروک و موهايم آشفته بود. و مادرت را انگار از پشت شيشه مات نگاه ميکردم. حرفم نمی آمد. لبخندم نمی آمد. تمام روز را کنارت بودم. و يک چيزی ميان ما رشد کرده بود که سياهی زير چشمهای تو را عميق و من را وحشی کرده بود. آن لبخند را راستی از مادرت به ارث برده ای  عزيزم. آن لبخند فشرده که نا آرامی مسری است.

همه چيز عالی بود. بی نظير. تا جايی که هيچ چيزی از صد قدمی من نزديکتر نميامد. راه رفتن توی خيابان زير سايه درختها. تابستان. من فکر ميکنم که تو در رويا بودی. و تو فکر ميکنی که من. ولی دل توی دلم نبود که خيابان بلور (Bloor) برسد و تو برگردی خانه و من را بگذاری.

و حرف زدن تو. بی وقفه. مطمئن. ادای چه چيزی را برای من در می آوردی؟ من که زير پوست تو را ديده ام.  و اصرارت برای چند قدم اضافه داشت کار من را به بيخ ميرساند. ناخنهايم توی جيب به رانهايم فرو ميرفت. وقتی رفتی فکر کردم که نفسی به راحتی بکشم... به جايش اشک آمد. چيزی سوخت. فکر کردم دنبالت برگردم. صدايت کنم. نکردم. به جايش دويدم توی دستشويی مک دونالد و به گوشهايم و گونه هايم آب سرد زدم. زير نگاه کنجکاو زنی که هر چند ثانيه يک بار ناچار برميگشتم و نگاهش ميکردم و در فاصله هر دو نگاه دوباره ميلرزيدم که نکند مادر تو باشد.

 ميدانم که تو هم ديروز لرزيدی. از پيامهای دیشبت روی تلفنم ميبينم که از من هم بدتر خوابيده ای. پيامهايت التماس دارد. . برايت همدرديم می آيد. ولی يک جايی خيلی عميق توی دلم يک نسيم خفيف پوست چروکيده شيطانکی را قلقلک داد که تو بدتر از من خوابيده ای ديشب. تويی که اشکهای برهنه برهنه برهنه من را پريشب ديدی.

 و الان این منم. از پس يک روز. ديوارم را ساخته ام. بی نقص. پيراهنم را اتو کرده ام. و موهايم را مرتب. لبخندم قانع کننده شده است دوباره. کاش امروز پايين پله ها مادرت را ميديدم. ميدانم تا چند ساعت ديگر ديوارم اینقدر بالا ميرود که ديگر این آرزو را هم نخواهم کرد. ديگر برايم فرقی نخواهد کرد که ديروز چه گذشت. من دارم ميشوم همان دختری که روز اول روبروی تو نشسته بود و با نوشيدنی خنکی در دست جوشيدن تو را مثل يک تماشاچی نگاه ميکرد. جايم محکم است. ولی دلم برای روزی تنگ ميشود که صندلی من از نگاه تو آتش گرفت.

نميدانم چه چيزی پيتر پان درون من را که برای تو سرخ و سبز و زرد پوشيده بود کشت. پيتر پان بيچاره را که به هر نفس و نگاه و لمس سر انگشت تو کف پاهايش از زمين بلند ميشد و در هوا چرخ ميزد. شايد فکر رفتنت بود که يک لحظه راحتمان نميگذارد. شايد فکر رفتنت آخر کف پاي بزرگش را روی بستر آتشم گذاشت. خلاص. شايد تظاهرت بود به سخت پوستی. که ميدانم که نيستی. دلم ميخواهد قوی باشی. شايد گاهی. ولی هر قدر که هستی خوب است. اگر يک قدم جلوتر از آن که هستی پايت را بگذاری ماده پلنگ را به هوس می اندازی که روی ادعايت پنجول بکشد. هر چه فکر ميکنم ميبينم آن لحظه ای که سر انگشتت روی زانوی من به وضوح ميلرزيد دل من را بيشتر ميلرزاندی تا وقتی که گفتی بيشتر نگران ضربه خوردن منی تا هر چيز ديگر.

ولی ميدانی من هم خرده شيشه های خودم را دارم. تو اگر ادعای قدرت داری من صحنه سازی بلدم.  نمونه اش اینکه به جای اینکه اینها را توی رويت بگويم می آيم يک جايی مينويسم که تو روحت از وجودش خبر ندارد و اگر هم داشت نميتوانستی بخوانيش. و از این فکر يک لذت گناهکارانه مثل خنکی توی دلم ميپيچد. در عوض وقتی اعتماد به نفس ساختگيت روحم را سوهان ميزند لبخند ميزنم و تشويقت ميکنم. ميگذارم شکمت را در برابر پنجه پلنگم برهنه کنی. زشت است. ميدانم. يکی ديگرش اینکه تلفنت را ديروز جواب ندادم. تو هم لابد آتش گرفتی تا از هم جدا شديم. من سهم آتشم را قورت دادم و تلفن را خفه کردم... عزيزم... من آن موقع که تو بوقهای طولانی تلفن را با انتظار تب آلود گوش ميکردی توی اتاق پرو يک مغازه خيابان بلور با وحشت به کمر لق دامن نگاه ميکردم. اگر ميدانستی که در سه هفته دو سايز کم کرده ام لابد شيطانک توی شکم تو  هم قلقلکش ميشد. ولی نخواهی فهميد.

نميدانم دوستت دارم يا نه. نميدانم که زندگيم روی هوا است يا نه. نميدانم حتی که ميخواهم بروی يا  بمانی. شايد هم پيتر پان من گم نشده باشد. شايد رفته يک چرخ بزرگ بزند و سرختر و سبزتر از قبل برگردد. از همه مسخره تر اینکه نميدانم دلم ميخواهد برگردد و در نبودت اشک بريزم يا بيتفاوت شوم و اشک ريختن تو را از پشت تلفن گوش کنم. بد قماری است.

+ نوشته شده در  Fri 10 Jul 2009ساعت 11:9  توسط دم بريده  |