ديروز روز من نبود. نبود بی چک و چانه. وقت حرف زدن با مادرت ديروز نبود. وقت Present کردن نبود. شديدا نبود. . پايين راه پله کسی بودم که پيراهن چروکی تنش باشد. ديروز پيراهنم چروک و موهايم آشفته بود. و مادرت را انگار از پشت شيشه مات نگاه ميکردم. حرفم نمی آمد. لبخندم نمی آمد. تمام روز را کنارت بودم. و يک چيزی ميان ما رشد کرده بود که سياهی زير چشمهای تو را عميق و من را وحشی کرده بود. آن لبخند را راستی از مادرت به ارث برده ای عزيزم. آن لبخند فشرده که نا آرامی مسری است.
همه چيز عالی بود. بی نظير. تا جايی که هيچ چيزی از صد قدمی من نزديکتر نميامد. راه رفتن توی خيابان زير سايه درختها. تابستان. من فکر ميکنم که تو در رويا بودی. و تو فکر ميکنی که من. ولی دل توی دلم نبود که خيابان بلور (Bloor) برسد و تو برگردی خانه و من را بگذاری.
و حرف زدن تو. بی وقفه. مطمئن. ادای چه چيزی را برای من در می آوردی؟ من که زير پوست تو را ديده ام. و اصرارت برای چند قدم اضافه داشت کار من را به بيخ ميرساند. ناخنهايم توی جيب به رانهايم فرو ميرفت. وقتی رفتی فکر کردم که نفسی به راحتی بکشم... به جايش اشک آمد. چيزی سوخت. فکر کردم دنبالت برگردم. صدايت کنم. نکردم. به جايش دويدم توی دستشويی مک دونالد و به گوشهايم و گونه هايم آب سرد زدم. زير نگاه کنجکاو زنی که هر چند ثانيه يک بار ناچار برميگشتم و نگاهش ميکردم و در فاصله هر دو نگاه دوباره ميلرزيدم که نکند مادر تو باشد.
ميدانم که تو هم ديروز لرزيدی. از پيامهای دیشبت روی تلفنم ميبينم که از من هم بدتر خوابيده ای. پيامهايت التماس دارد. . برايت همدرديم می آيد. ولی يک جايی خيلی عميق توی دلم يک نسيم خفيف پوست چروکيده شيطانکی را قلقلک داد که تو بدتر از من خوابيده ای ديشب. تويی که اشکهای برهنه برهنه برهنه من را پريشب ديدی.
و الان این منم. از پس يک روز. ديوارم را ساخته ام. بی نقص. پيراهنم را اتو کرده ام. و موهايم را مرتب. لبخندم قانع کننده شده است دوباره. کاش امروز پايين پله ها مادرت را ميديدم. ميدانم تا چند ساعت ديگر ديوارم اینقدر بالا ميرود که ديگر این آرزو را هم نخواهم کرد. ديگر برايم فرقی نخواهد کرد که ديروز چه گذشت. من دارم ميشوم همان دختری که روز اول روبروی تو نشسته بود و با نوشيدنی خنکی در دست جوشيدن تو را مثل يک تماشاچی نگاه ميکرد. جايم محکم است. ولی دلم برای روزی تنگ ميشود که صندلی من از نگاه تو آتش گرفت.
نميدانم چه چيزی پيتر پان درون من را که برای تو سرخ و سبز و زرد پوشيده بود کشت. پيتر پان بيچاره را که به هر نفس و نگاه و لمس سر انگشت تو کف پاهايش از زمين بلند ميشد و در هوا چرخ ميزد. شايد فکر رفتنت بود که يک لحظه راحتمان نميگذارد. شايد فکر رفتنت آخر کف پاي بزرگش را روی بستر آتشم گذاشت. خلاص. شايد تظاهرت بود به سخت پوستی. که ميدانم که نيستی. دلم ميخواهد قوی باشی. شايد گاهی. ولی هر قدر که هستی خوب است. اگر يک قدم جلوتر از آن که هستی پايت را بگذاری ماده پلنگ را به هوس می اندازی که روی ادعايت پنجول بکشد. هر چه فکر ميکنم ميبينم آن لحظه ای که سر انگشتت روی زانوی من به وضوح ميلرزيد دل من را بيشتر ميلرزاندی تا وقتی که گفتی بيشتر نگران ضربه خوردن منی تا هر چيز ديگر.
ولی ميدانی من هم خرده شيشه های خودم را دارم. تو اگر ادعای قدرت داری من صحنه سازی بلدم. نمونه اش اینکه به جای اینکه اینها را توی رويت بگويم می آيم يک جايی مينويسم که تو روحت از وجودش خبر ندارد و اگر هم داشت نميتوانستی بخوانيش. و از این فکر يک لذت گناهکارانه مثل خنکی توی دلم ميپيچد. در عوض وقتی اعتماد به نفس ساختگيت روحم را سوهان ميزند لبخند ميزنم و تشويقت ميکنم. ميگذارم شکمت را در برابر پنجه پلنگم برهنه کنی. زشت است. ميدانم. يکی ديگرش اینکه تلفنت را ديروز جواب ندادم. تو هم لابد آتش گرفتی تا از هم جدا شديم. من سهم آتشم را قورت دادم و تلفن را خفه کردم... عزيزم... من آن موقع که تو بوقهای طولانی تلفن را با انتظار تب آلود گوش ميکردی توی اتاق پرو يک مغازه خيابان بلور با وحشت به کمر لق دامن نگاه ميکردم. اگر ميدانستی که در سه هفته دو سايز کم کرده ام لابد شيطانک توی شکم تو هم قلقلکش ميشد. ولی نخواهی فهميد.
نميدانم دوستت دارم يا نه. نميدانم که زندگيم روی هوا است يا نه. نميدانم حتی که ميخواهم بروی يا بمانی. شايد هم پيتر پان من گم نشده باشد. شايد رفته يک چرخ بزرگ بزند و سرختر و سبزتر از قبل برگردد. از همه مسخره تر اینکه نميدانم دلم ميخواهد برگردد و در نبودت اشک بريزم يا بيتفاوت شوم و اشک ريختن تو را از پشت تلفن گوش کنم. بد قماری است.