منم عزيزم. که رفته ام از زندگيت. از آينده ات. ولی نه از روياهايت. آنچه که "بايد" را کردم. افتخار کن به من عزيزم. تمام. تو که تمام کردن من را پذيرفتی. با لبهای به هم فشرده و تصميم زورکی. تمام. کدام تمام؟ کدام صلاح؟ چه کسی را گول ميزنی؟ تو با پيغامهای جسته گريخته ات و عکسهای پروفايلت. زرد زرد زرد. صورتت بی حالت و کلماتت نااميد. و من چه کسی را گول ميزنم با جواب ندادن. که برای هر لحظه اش انرژی ميگذارم و دليل می آورم و خودم را متقاعد ميکنم. که تو برای من سمی. که من برای تو سمم. که صدايت من را خواهد شکست و تصميم من را. فقط يک روز يک هفته يک ماه بيشتر تصميمم را نگه دارم فراموشش ميکنم! حتما! عکس اخمالوی پروفايلت هم به سادگی من ميخندد.
لحظه ای که پروازت نشست فکر کردم که تا ته قصه را ديده ام. مصمم برای تمام کردن. مصمم برای پيش رفتن. از نو شروع کردن يک قصه جديد. منطق به جا. نفس منظم. و بعد تو. همان حالت بيتاب و نگرانت که سرگيجه می آورد. چه فکر کردی؟ که نميايم؟ اینقدر نشناخته بودی من را؟ و من غرق در آغوشت بيست بار توی گوش خودم گفتم آنقدر هم دوستش ندارم. دلم آنقدر هم تنگ نشده بود. چند ماه نشده فراموشش ميکنم. من ميتوانم. من منم. او اوست. يک قصه مثل بقيه قصه ها. چهار روز و بعد تمام. پيش به سوی آينده. پيش به سوی روياهای من. من را به خير و او را به سلامت. آنقدر هم سخت نخواهد بود... شايد نميبود عزيزم اگر تو بوی تو را نميدادی. شکل تو نبودی. لرزش خفيف عضله های سينه ات از روی پيراهن اتو کشيده ات معلوم نبود. نگاهت حسود نبود. اگر غير ممکن نبودی. اگر تو نبودی.
چهار روز. چهار روز تپيدن و رويا. ته ته ته آن چاهی که نام ندارد و آب طلايی رنگش اعتياد مياورد. آنجا که چيزهايی از عمق سينه ات بيرون آمد که نگاه خودت را خيره کرد. انگار در دنيا کس ديگری نباشد. انگار دو تا پرنده عجيب هم را در يک جايی در عمق يک جنگل ناشناخته پيدا کرده باشند. دنيا جنگل است. من و تو تنهای تنهای تنها. حسها و کلمات و حرکت ها از يک جايی خيلی خيلی درون بيرون زدند و من و تو را به تعجب انداختند. من انگشت به دهان زنی را نگاه ميکردم که خبر نداشتم در من زندگی ميکند. و تو قانونهايت را کنار گذاشته بودی. حرفها گفته شدند بی خيال آينده. کدام آينده اگر دو روز و اندی مانده تا پايان من و تو؟ مرز بی مرز. قانون بی قانون. ترس بی ترس. اگر بدترين در راه است از شکستن قانونهای اختياری و خودخواهانه گذشته چه باک؟ فرو رفتن در دهان چاه. غلت در کوير. بی پوشش. بی عقل.
دلتنگی يک واژه است. ببند لغتنامه ات را عزيزم تا برايت بگويم. تلفظش يکنواخت است. کمی تاکيد روی واج آخر. معنی اش به يکنواختی لغتش نيست. عوض ميشود. بزرگ ميشود. رنگ ميبازد و محو ميشود. متناسب حال. گاهی گنگ و کمرنگ است. مثل يک گرسنگی خيلی خيلی خفيف.گاهی عميق است. گاهی هق هق ميشود. و گاهی لبخندی و ليوان چايی و بوی لطيفی و شکری که ته ليوان با هر چرخ کوچک ليوان کوچکتر ميشود و ذوب ميشود و دود ميشود. گاهی ميشود تپشهای منظم عضلاتم زير آب و تجسم تو هر بار که سرم را به مياورم تا نفس بگيرم. با هر نفس ميايی و باضربه دست روی سطح آب به ته ميروی. ريتميک و بعد ناگهان ديگر نيستی. جايت را داده ای به يک خاطره خنده دار يا هوس يک لمس.
و ميدانم که باز خواهی آمد. در لحظه خداحافظی يک فيلم عاشقانه سبک يا در بوسه دو غريبه توی خيابان. يا حتی در تلفظ غريب يک لغت يا منظره بلندبالای يک ناشناس توی مترو. در اسم يکی از شهرهای اطراف که شاهد خلسه من و تو بوده. يا در نام پسر بچه ناشناسی که لابد روزی تو خواهد شد و دل زنی را با خود خواهد برد به خيلی دور. بازويت فشار ميشود دور کمرم. بويت را ديگر نخواهم شنيد. از روزی که پيراهنت را با اسبابها بيرون گذاشتم. بويت از غير ممکن نشت ميکند و توی دماغم ميپيچد. سرم روی شال گلوله شده ام عضلات رو به انفجار سينه ات را حس ميکند. و اشک من به گونه نتراشيده تو نرسيده خشک ميشود. خوبم. خوبم. و فکر تو درست کنار من نشسته است و با من خوب است.
تو آمدی و پاييز من را رنگ زدی. رنگهايی که نديده بودم و لابد ديگر هم نخواهم ديد. عزيزم. نفسم. که رفته ای. خودم را به من پس بده. دروغ گفتم. خوب نيستم. گاهی خوبم و گاهی نيستم. ببر يادت را. بزرگ شده است. خرفت شده است. سمج است. امانم نميدهد. نميخواهمش بی تو. که نيستی. که ديگر هرگز نخواهی بود. غلت بی ملاحظه ای در آفتاب کوير و خواب نصفه نيمه و خيرگی خيرگی خيرگی.